منوچهر خان حكيم
79
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
زبردستند كه هزار مانند تو پادشاهى را چنين مىگيرانند « 1 » . الحال يا با سالارانت بيا ركاب مرا ببوس و اقرار كن به خداى لات و عزّى ، كه تو را به خدمت والى تركان برم و التماس كنم كه تو را نكشد و همان اسبابى كه به اين مرزوبوم آوردهاى تسليم تو نمايد و ترا روانهء ايران كند ، و الّا اگر غرور در سر دارى به ميدان بيا ؛ و يا دلاورى كه از دستش كارى آيد بفرست كه در اينجا دلگير ايستادهام و مىخواهم كه اين بقيهء بساط تو را همزده و پادشاهى تو را سرنگون كنم و به جانب خجند روم . بعد از مكالمات طهماسب ، از صف سپاه اسكندر شهزاده عبد الحميد در برابر جدّ بزرگوار خود سر فرود آورد و گفت : از جدّ گردونمقدار اجازت مىخواهم كه به ميدان اين ترك رفته ، دست و گردنش را بسته به بارگاه فلك اشتباه حاضر آرم ؛ چرا كه چند روز است كه به شرف پابوس محروم ماندهام . اسكندر عبد الحميد را رخصت داد و شهزاده مركب به ميدان تاخته سر راه به طهماسب گرفت و هردو به نيزهورى درآمدند . چند طعن نيزه فيما بين ردّ و بدل شد كه نه اين را خطرى و نه آن را ظفرى ، واقع نشد . آخر الامر نيزهها را عصاوار گرفته چندان به ترك و تارك يكديگر زدند كه خلالخلال شد . طهماسب در غضب شده خود را به بالاى ارابه رانده ، خم شده ساطورگران را از روى ارّابه درربوده نهيب به شهزاده داد كه : بگير از دست من . شهزاده از جهت محافظت بدن ، سپر در سر كشيد . طهماسب رسيده ، به حلقهء ركاب راست ايستاده ، از روى قوّت ساطور را بر قبهء سپرش فرو كوفت كه سپر مانند قالب پنير به دو نيم شد ، ترك و نيمترك را شكافته چهار انگشت در كاسهء سرش جاكرد . شهزاده ساعد بند بر دم تيغ او داده [ تيغ را ] از سر خود جدا كرد كه طهماسب به باد كرگدن بدر رفت . شاهزاده خم شده ، شدّهء « 2 » تمام زر از گردن مركب گشوده بر دور سر خود پيچيد و شمشير خود را از غلاف كشيده سر در دنبال طهماسب نهاد . طهماسب از آن سر ميدان باز گرديد ، ديد كه عبد الحميد با وجود زخمدارى ، زخم خود را بسته است و خون از پسوپيش او مىپاشد و آن دلاور هردم خون را با آستين زره پاك مىكند ؛ تيغ از غلاف كشيده مانند غمزهء خوبان بر سر
--> ( 1 ) . گيراندن : اسير و مقيد كردن . ( 2 ) . شدّه : پارچهء گوهردوز .